تبليغاتX
سکوت کبود
--

کوری، بعد از سیر کردن تو دنیای تاریکش، یکدفعه بینا میشه. خیلی زود شروع به دیدن و شناختن، چشیدن و به خاطر سپردن میکنه. خوب اینها واسش مزه می داد. حال میکرد. یه جاهایی عجله میکرد یه جاهای آروم آروم می رفت و میرفت. آخه فکر می کرد بیناییش موندگاره و همیشگی. ولی بعد از یه مدت کم به دنیای تاریک خودش فرستاده میشه. و حالا اون مجبوره تا آخر عمر اون چند ساعت بیداری و با همه ی رنگ و لعابش به خاطر بیاره. تمام دنیاش بشه اون چیزایی که تازه داشت با حسش درک می کرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 3 قبل از ظهر  توسط مهراوه  |