تبليغاتX
سکوت کبود
--
 
حکایت قانون جذب رو نمی فهمم. هر وقت که منتظر چیزی نبودم برام اتفاق افتاده و هر بار که شدیدا چیزی و خواستم ازم دور شده!
|+| نوشته شده توسط مهراوه در یکشنبه دهم آبان 1388  |
 به کوتاهیه یک سفر

لحظه وداع با دوست داشتنی ترین فرد زندگیمون، وقتی برای هم آرزوی موفقیت و خوشبختی می کنیم، احساس مسافر درون قطاری را داریم که موقع پیاده شدن برای دوست هم قطاری اش که حالا ساعت هاست او را شناخته، از روی ادب و احترام موفقیت تعارف میکنیم! از اینکه خوشحال شدیم او را دیدیم. همه ما اینچنین هستیم، بعد از آن نشست و برخاست ها، لحظه خداحافظی فقط می توانیم برای هم آرزوها کنیم و دیگر هیچ...

ما هم مسافران با ادب آن قطار بودیم.

|+| نوشته شده توسط مهراوه در یکشنبه دوازدهم مهر 1388  |
 کوری

کوری، بعد از سیر کردن تو دنیای تاریکش، یکدفعه بینا میشه. خیلی زود شروع به دیدن و شناختن، چشیدن و به خاطر سپردن میکنه. خوب اینها واسش مزه می داد. حال میکرد. یه جاهایی عجله میکرد یه جاهای آروم آروم می رفت و میرفت. آخه فکر می کرد بیناییش موندگاره و همیشگی. ولی بعد از یه مدت کم به دنیای تاریک خودش فرستاده میشه. و حالا اون مجبوره تا آخر عمر اون چند ساعت بیداری و با همه ی رنگ و لعابش به خاطر بیاره. تمام دنیاش بشه اون چیزایی که تازه داشت با حسش درک می کرد.

|+| نوشته شده توسط مهراوه در چهارشنبه چهارم شهریور 1388  |
 

اينک موج سنگين گذر زمان است که در من می گذرد.

اينک موج سنگين گذر زمان است که چون جو بار آهن در من

می گذارد.

اينک موج سنگين گذر زمان است که چون دريائی از پولاد

و سنگ در من می گذرد.

در گذرگاه نسيم سرودی ديگرگونه آغاز کردم

در گذرگاه باران سرودی ديگرگونه آغاز کردم

در گذرگاه سايه سرودی ديگرگونه آغاز کردم.

نيلوفر و باران در تو بود

خنجر و فريادی در من.

فواره و رويا در تو بود

تالاب و سياهی در من.

در گذرگاهت سرودی ديگرگونه آغاز کردم.

من برگ را سرودی کردم

سرسبزتر ز بيشه

من موج را سرودی کردم

پر نبض تر ز انسان

من عشق را سرودی کردم

پر طبل تر ز مرگ.

سرسبز تر ز جنگل

من برگ را سرودی کردم

پر تپش تر از دل دريا

من موج را سرودی کردم

پر طبل تر از حيات

من مرگ را

سرودی کردم.


|+| نوشته شده توسط مهراوه در سه شنبه سوم دی 1387  |
 
به سایه دل مبند!!!
|+| نوشته شده توسط مهراوه در یکشنبه بیستم مرداد 1387  |
 یکشنبه ها
مهراوه! تقویمتو باز کن(ملت این ویرگول کجاست؟) ببین دور چند تا یکشنبه از اول سال تا حالا یه ضربدر بزرگ و قرمز کشیدی؟

بچه تو این روز کار خاصی نکن.مثل ملاقات. صحبت.آشپزی و .....گند می زنی به هر چی یکشنبه ست.

|+| نوشته شده توسط مهراوه در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386  |
 دیوانه
به یکی گفتند شما دیوانه اید.

گفت:نه. ما فقط تعدادمون کمه. اگه زیادتر بودیم اونوقت شما دیوانه بودید.

|+| نوشته شده توسط مهراوه در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386  |
 امید

من فکر می کنم امید واهی دادن به کسی، جای جواب اصلی و اساسی یک نوع مرض خوش بینی رو تو طرف به وجود می آره که باعث می شه در مقابل چیزی که عینی و واقعی هست جبهه بگیره و با اما و شاید و اگر زندگی کنه. کاری که من با خودم کردم. اما در مقابل با دوستام بر عکس رفتار می کنم واسه همین هر وقت دچار افت انرژی می شند به من تکیه می کنند... البته من دروغ نگفته ام فقط دردشونو کمتر کردم و باعث بالا اومدن انرژی شون شدم.

این مرض مثل وجود باکتری در بدن که مفید هست خوبه اما بعضی جاها واقعا کم گذاشتن و دروغ گفتن و گول زدنه.

یه جاهایی یک راست وحشتناک بهتر از صد تا دروغ خوشمزه و دلچسبه.

گر چه معتقدم که امید دادن با حرف راست فرق داره. امید مثل کوبیدن میخ روی زمینه.

و حرف راست....إم.....ام.....ام.....مثالی براش نمی تونم بگم! شما می تونی بگی حرف راست مثل چیه؟!

روزتون قشنگ.
|+| نوشته شده توسط مهراوه در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386  |
 
این ما هستیم که باعث می شیم دیگران به ما احتیاج داشته باشند.

آدمی به چیزی محتاج نیست تا وقتی چیزی و کسی سبب نشود!

|+| نوشته شده توسط مهراوه در یکشنبه بیستم خرداد 1386
 آلزایمر نگرفتی جانم
سعی نکن چیزی رو به یاد بیاری.  وقتی کاری انجام ندادی چیزی برای به یاد آوردنش هم نداری خانوم!

|+| نوشته شده توسط مهراوه در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386
 

اردیبهشت کی گذشت که خرداد اومد؟ امروز چندمه؟ من چقدر سرم درد می کنه!

 

 

من دلم می خواد به عقب بر گردم خوب، چی میشه؟

|+| نوشته شده توسط مهراوه در شنبه دوازدهم خرداد 1386  |
 مثال استاد

تو کلاس ایستایی استاد یه قراردادی( از یه مبحث مربوط به تحلیل تیر ) روی تخته  چنین نوشت:

مجهولات < معلومات = ناپایدار                           مجهولات > معلومات = پایدار

و برای اینکه این قرارداد تو ذهن ما خوب بمونه یه مثالی زد:

بچه ها! این نمونه مثل آدمها می مونه. هر چه معلومات بیشتری داشته باشن سست و ناپایدارترند... شنیدید می گن خوش به حال دیوونه که همیشه خندونه! چون مجبور نیست عذاب معلومات نداشته اش رو بکشه و نسبت به دانسته هاش دچار دوگانگی بشه...این هم در مورد تحلیل تیرهای خونه صادقه...و من هم در تایید حرف استاد گفتم: بله استاد! مثل سینوهه که می گفت دانایی مثل تیزاب قلب آدم رو می خوره. استاد: بچه ها همیشه این یادتون بمونه.(البته الان دیگه قرارداد رو تخته رو می گفت)

به نظرم این مورد فقط در مورد آدمها صادقه.نه در مورد علم و .....

دقت کردید وقتی نسبت به آدمی کمتر می دونید اوضاع خیلی بهتره. هر جور که بخوای می بینیش و شکلش می دی؟ اما وقتی خودشو بیشتر نشونت می ده یا تو کنجکاویه بیجا نسبت به اون آدم می کنی دیگه اون چیزی نیست که تو راجع بهش فکر می کردی و می دیدیش؟!

به غول غارنشین مهم نیست که منو چه جوری می بینی مهم اینه که من چطور خودم و به شما نشون دادم.

|+| نوشته شده توسط مهراوه در شنبه پنجم خرداد 1386  |
 

وقتی تنها می شی ، تازه خودت می شی

وقتی تنها نیستی از خودت خیلی دور می شی

به نظرم این روزها دیگه تنها نیستی؟!

|+| نوشته شده توسط مهراوه در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386
 برای بهتر شدن

شعاری برای زیستن

حرمت اعتبار خود را هرگز در میدان مقایسه ی خویش با دیگران مشکن

که ما هر یک یگانه ایم

موجودی بی نظیر و بی تشابه

و آرمان های خویش را به مقیاس معیارهای دیگران بنیاد مکن

تنها تو می دانی که "بهترین " در زندگانیت چگونه معنا می شود

از کنار آنچه به قلب تو نزدیک است

آسان مگذر

بر آنها چنگ درانداز، آنچنانکه بر زندگی خویش

که بی حضور آنان، زندگی مفهوم خود را از دست می دهد

با دم زدن در هوای گذشته و نگرانی فرداهای نیامده

زندگی را مگذار که از لابلای انگشتانت فرو لغزد و آسان هدر شود

هر روز همان روز را زندگی کن و بدینسان تمامی عمر را به کمال زیسته ای

و هرگر امید را از کف مده آنگاه که چیز دیگری برای دادن در کف داری

همه چیز در آن لحظه ای به پایان می رسد که قدم های تو باز می ایستد

و هراسی به خود راه مده از پذیرفتن این حقیقت که هنوز پله ای تا کمال فاصله باشد

تنها پیوند میان ما خط نازک همین فاصله هاست

برخیز و بی هراس خطر کن، در هر فرصتی بیاویز

و هم بدین سان است که به مفهوم " شجاعت " دست خواهی یافت

آنگاه که بگویی دیگر نخواهمش یافت

عشق را از زندگی خویش رانده ای

عشق چنان است که هر چه بیشتر ارزانی داری سرشارتر می شود

و هر گاه که آنرا تنگ در مشت گیری آسانتر از کف رود

پروازش ده تا پایدار بماند

رویاهایت را فرو مگذار که بی آنان زندگانی را امیدی نیست

و بی امید زندگی را آهنگی نباشد

از روزهایت شتابان گذر مکن

که در التهاب این شتاب نه تنها نقطه ی سرآغاز خویش

که حتی سر منزل مقصود را گم کنی

زندگی مسابقه نیست، زندگی یک سفر است

و تو آن مسافری باش که در هر گامش

ترنم خوش لحظه ها جاری است.

 

"نانسی سیمس" 

 

احساس می کنم پس هستم!

 

|+| نوشته شده توسط مهراوه در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386  |
 مرد
هنر برای من یعنی عشق، آزادی، خدا، شعر، موسیقی و نقاشی...

مردها برای من عین هنر نیستند...اونها مثل جزئیات و ریزه کاریهای یک نقاشی می مونند که هیچ وقت دیده نمی شند اما می شه بهشون فکر کرد.نمی شه ندید بگیرمشون!

اما اگه همونایی که دیده نمی شند نباشند مجموعه ی تابلوی من زیبایی ندارد.موسیقی من نقص دارد و گوشم را می آزارد.(شرمنده ام)

و اما آخر مردیتون اینه:......

مردها، در چهارچوب عشق و محبت، به وسعت غیرقابل تصوری نامردند.برای اثبات کمال نامردی مردان همین بس که تنها،در مقابل قلب عاشق و فریب خورده ی یک زن احساس می کنند که مردند.

(کارو)

پنج شنبه ۲/۹/۸۵

|+| نوشته شده توسط مهراوه در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385  |
 سایه ها!

تو زندگی امروزه هر آدمی که وارد می شه مثل یک سایه می مونه که حضورش زود از بین می ره! اسم کامنت رو سایه گذاشتم چون می دونستم سایه ها بستگی به حضور انرژی از طرف من دارند. سایه همیشه با نور خورشید اوج می گیره و تداوم.اما به همون اندازه هم ناپدید می شه. تو زندگیم هر کسی که وارد شد مثل سایه می موند که اندازه ی بودنشون قد تابیدن و درخشش من بود.تا وقتی که قدرت تابیدن حتی هنگام غروب را داشتم قانوشان بود که باشند اما به محض اینکه تابش من آدم کم شد آنها هم از من دل کندند. وبرای کسی چون من سخت است تابیدن بی سایه!اما با قوانین خو گرفتم زیرا حقیقت را می پذیرم و درک می کنم.

|+| نوشته شده توسط مهراوه در جمعه نوزدهم آبان 1385  |
 
 
بالا